همه آمده بودند...

همه آمده بودند...




 

نسيم عشق مي وزيد...
هوا عجيب بغضش گرفته بود...

هوايي دنيايي جريان نداشت!
هرچه بود از اينجاها نبود...
از نامردمي هاي زميني نبود...
خيابان ها همه آشنا بودند همه مهربان شده بودند...
کاش قدري مي باريد...

سبک مي شد اين آسمان گرفته!
زمان و مکان و وجود و بود و نبود اصلا معني نداشت...
انصاف به زير پا مي رود اگر توصيفش را به واژگان پست زبان محدود کنيم...
قطعه اي از بهشت بر سرمان فرود آمده بود...

نمي دانم کدامين فرشته عصاره عشق را از سبد زرين الهي اش برسرمان ميريخت؟
دل ها همه صاف...
جان ها همه آينه!
روح لکه دارمان از پيکر چرکين پرگناه زميني جدايي يافته بود...
ديگر خبري از منطق و معادلات خشک نبود...
همه جا،همه چيز،همه کس،عشق!
آنها که جامانده قافله ديروز بودند،

امروز با چشمان باراني و نگاهاني خسته به ميزبانان ضيافت سلامي صميمانه هديه ميدادند

و به «عند ربهم يرزقون»‌شان با حسرتي آشکار درود مي‌فرستادند.
دست هايي که خالي بودند گدايي ميکردند...

شفاعت!

و امروز ميدان هايي که خالي شدنش خواب کدخداست...

و خاموشي اش اميد واهي ابليس و ابليس صفتان...
غافل از اينکه جاده هامان همه کربلايند و حضورمان به وسعت عاشوراست...

همه آمده بودند...
آنهايي که بيست و اندي سال پيش به پيشواز سرو قامتان‌شان آمده بودند
امروز هم به استقبال پهلوانان بلند آوازه شان آمدند...

 

 

 

ادامه دارد....

 

 

 

 

 

اضافه کردن نظر


نظرات  

 
+1 #2 سید حسین 1394-05-22 19:18
درود بر مردم شهید برور بابل
نقل قول
 
 
+1 #1 zahra 1394-05-22 08:08
بسيار عالي
نقل قول