مَراسِمِ عَزاداریِ دَهه اوَّلِ
مُحَــــرَمُ الْحَــــرامِ  ۱۴۴۲

سخنران:
  حجت الاسلام سیدرضا هاشمی
مداحان:
  حــاج محمدرضــا بــــذری
زمان:
ز پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹
به مدت ۱۱ شب
ساعت  ۲۱:۳۰
مکان:
مصلی بزرگ شهرستان بابل
با رعایت پروتکل های بهداشتی

 

lack_medium_small_squa

مراسم بعدی


حجت الاسلام سیدرضا هاشمی ـــ روز دهم محـرم ( روزعاشورا )  ۱۳۹۹/۰۶/۰۹

 


موضوع بحث  :  مقتل خوانی

  امام صادق علیه السلام فرمودند : وقتی امام حسین علیه السلام جان داد هفت آسمان و زمین های هفت گانه بر او گریستند و آنچه دیده می‌شد و آنچه دیده نمیشد.

از امام صادق علیه السلام پرسیدند امام حسین کجاست امام صادق علیه السلام فرمودند : سوال بزرگی پرسیدی. امام حسین علیه السلام سمت راست عرش ایستاده و به زوارش نگاه می‌کند و به هر کسی برایش گریه می‌کند نگاه می‌کند و برایش استغفار می‌کند و از پدرش امیرالمؤمنین می‌خواهد تا برای گریه کنان استغفار کند و می‌فرماید ای گریه کن اگر میدانستی چه ثوابی در انتظارت است بیش از غم و اندوهت شاد میشدی (البته با شرط اینکه خدا بپذیرد و با گناه پاکش نکند)

مقبل کاشانی می‌گوید : یک سال عده زیادی می‌خواستند به کربلا بروند من پول نداشتم شخصی گفت من به تو قرض میدهم (یا هزینه تو را می‌دهم ) با کاروان حرکت کردیم. نزدیکی گلپايگان دزد به کاروان زد و کاروان را غارت کردند. وارد گلپايگان شدیم بعضی ها قرض کردند. و من که کسی را نمی‌شناختم شب ها کنار حسینیه میخوابیدم. کم کم ماه محرم رسید. شب عاشورا در خواب دیدم میخواهم وارد صحن امام حسین شوم. مأموری مانع از ورود من شد. گفتم چرا مانع میشوید. گفت امروز مجلس مهمی است که انبیا و فرشتگان حضور  دارند. من  گفتم من هم شاعر همین خانواده ام. بالاخره راه داد. دیدم دور صحن اشخاص نورانی هستند. پرسیدم اینان کیستند؟ گفتند آدم و ابراهیم و اسماعیل و موسی و عیسی و... ناگهان دیدم زیر بغل کسی را گرفتند. او رسول الله بود پیامبر نشستند و فرمودند محتشم برود شعر بخواند محتشم رفت بر روی پله اول گفتند برو بالا محتشم تا پله نهم رفت و نشست و شروع کرد :
کشتی شکست خورده طوفان کربلا ،  در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او فاش می‌گریست ،  خون می‌گذشت بر سر ایوان کربلا
از آب هم مضایقه کردند ،  خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : ای پدران من این بود مزد رسالت من؟ آبی که بر حیوانات حلال بود به حسین من حرام کردند.
به محتشم گفتند ادامه بده. محتشم اشاره کرد به قبر آبی عبدلله و خطاب به پیامبر :
این کشته فتاده به هامون حسین توست ،  این صید دست و پا زده در خون حسین توست.
فرشته ای گفت بس کن پیغمبر غش کرد. مقبل گفت چرا مرا صدا نمی‌کنند. نکند شعرهای مرا قبول نکردند. در همین حین که ناراحت بودم حوریه ای به پیامبر عرض کرد آقا دخترتون فرمود مقبل هم برای امام حسین علیه السلام شعر گفته پیامبر فرمود بخواند. من شروع کردم :
روایت است که حسین تنگ شد بر او میدان ،  فتاد از حرکت ذوالجناح از جبلان
نه ذوالجناح دیگر تاب استقامت داشت ،  نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا چو باد مخالف چو قیرگون گردید ،  عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید.
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد ،  اگر غلت نکنم عرش بر زمین افتاد.
گفتند مقبل بس کن فاطمه از هوش رفت صدایی از ضریح امام حسین علیه السلام بلند شد و صله ای به عنایت کردند.

مسمع اومد خدمت امام صادق علیه السلام. امام فرمودند : ای مسمع تو اهل بصره ای آیا به زیارت امام حسین علیه السلام می‌روی گفت نه من سرشناسم و حکومت بنی امیه مرا آزار میدهد. فرمود گریه میکنی؟ گفت بله فرمود بی تابی هم میکنی گفت آری گاهی نمیتوانم غذا بخورم. پدران من موقع مرگ بالای سرت می‌آیند و سفارش تو را به فرشته مرگ می‌کنند.

اضافه کردن نظر